|
بيـــــداد یاری اندر کس نمی بینم یارانرا چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل ابر بهاران را چه شد کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست تابش خورشید و سعی بادو باران را چه شد شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند کس بمیدان در نمی آید سوران را چه شد صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخواست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد
آلبوم بیداد آواز استاد شجریان گروه عارف و شیدا به سرپرستی استاد مشکاتیان
شاهد خاموش شهید فرهاد نیک بخش
|
||
|
||
|
بت چین
ای مه من، ای بت چين ای صنم
آلبوم بت چین آواز استاد محمد رضا شجریان آهنگ استاد محمد رضا لطفی
|
||
|
||
|
استاد عارف قزوینی در حدود سال ۱۳۰۰ ه. ق در قزوین متولد شد. پدرش "ملاهادی وکیل" بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فرا گرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می نوشت. موسیقی را نزد حاج صادق خوارزمی فرا گرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسین واعظ، یکی از وعاظ قزوین، به نوحه خوانی پرداخت و عمامه میبست ولی پس از مرگ پدر عمامه را برداشت و ترک روضه خوانی کرد.
عارف در ۱۷ سالگی به دختری عشق و علاقه پیدا کرد و با او در پنهان ازدواج کرد. فشارهای خانواده دختر پس از اینکه مطلع گردیدند زیاد شد و عارف به ناچار به رشت رفت و پس از بازگشت با وجود عشق بسیار آن دختر را طلاق داد و تا آخر عمر ازدواج نکرد. عارف در سال ۱۳۱۶ به تهران آمد و چون صدای خوشی داشت با شاهزادگان قاجار آشنا شد و مظفرالدین شاه خواست او را در ردیف فراش خلوتها درآورد اما عارف به به قزوین بازگشت. در سال ۱۳۲۳ ه. ش در زمان آغاز 23 سالگی عارف زمزمه مشروطیت بلند گشته بود، عارف نیز با غزلهای خود به موفقیت مشروطیت کمک کرد. در سال ۱۳۳۵ یکی از دوستان عارف به نام «عبدالرحیم خان» خودکشی کرد و عارف بر اثر این به جنون مبتلا شد ونظام السلطنه مافی او را برای مداوا به بغداد برد. پس از چندی همراه نظام السلطنه به استانبول رفت. او تا اواخر عمر تصنیفها و شعرهای ملی سرود. تصنیفهای او از دوران مشروطیت وجنگ جهانی اول تا امروز نیز برسرزبانها است. در اواخر عمر به افسردگی دچار شد و در روز ۲ بهمن ۱۳۱۶ خورشیدی در همدان درگذشت.
از تصنیف های ساخته استاد عارف قزوینی: دیدم صنمی، سرو قدی، روی چو ماهی هنگام می فصل گل و گشت چمن شد گریه را به مستی بهانه کردم از کفم رها شد مهار دل بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد باد صبا بر گل گذر کن باد خزانی زد ناگهانی، کرد آنچه دانی
|
||
|
||