تبليغاتX
آستان جانان

 

ايران اي سراي اميد

بر بامت سپيده دميد

بنگر كزين ره پرخون

خورشيدي خجسته رسيد

اگر چه دلها پر خون است

شكوه شادي افزون است

سپيده ما گلگون است واي گلگون است

كه دست دشمن در خون است

اي ايران غمت مرساد

شادي نصيب تو باد

راه ماراه بهروزيست

اتحاد  رمز پيروزيست

صلح و آزادي جاودان خوش باد

يادگار خون عاشقان اي بهار

اي بهار تازه جاودان

در اين چمن شكفه باد

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/03/30ساعت 6:52 قبل از ظهر  توسط سیاوش تی  | 
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin

 

نگاه  كن  كه  غم  درون ديده ام

چگونه  قطره  قطره  آب  مي شود

چگونه  سايه سياه سركشم

اسير  دست آفتاب  مي شود

نگاه كن

تمام  هستيم  خراب  مي شود

 شراره اي  مرا  به  كام  مي كشد

مرا به  اوج  مي برد

مرا به  دام  ميكشد

نگاه  كن

تمام  آسمان من

پر از  شهاب  مي شود

 تو آمدي   ز دورها  و دورها 

ز سرزمين   عطر ها  و نورها

نشانده اي  مرا كنون   به  زورقي

ز  عاجها   ز ابرها   بلورها

مرا ببر  اميد  دلنواز  من

ببر   شهر   شعر ها  و  شورها

به  راه  پر ستاره ه مي كشاني ام

فراتر  از ستاره  مي نشاني ام

نگاه كن

من از ستاره   سوختم

لبالب   از ستارگان   تب  شدم

چو  ماهيان  سرخ رنگ  ساده دل

ستاره  چين  بركه هاي  شب  شدم

چه دور  بود پيش  از اين  زمين ما

به اين  كبود  غرفه هاي  آسمان

كنون  به  گوش  من  دوباره  مي رسد

صداي تو 

صداي  بال  برفي  فرشتگان

نگاه  كن  كه من  كجا  رسيده ام

به  كهكشان  به بيكران  به  جاودان

كنون  كه  آمديم   تا  به  اوجها

مرا بشوي   با  شراب   موجها

مرا  بپيچ در حرير   بوسه ات

مرا  بخواه  در شبان   دير پا

مرا  دگر رها  مكن

مرا  از اين ستاره ها  جدا مكن

نگاه  كن   كه  موم  شب   براه  ما

چگونه   قطره قطره  آب ميشود

صراحي  سياه  ديدگان من

به لالاي  گرم  تو

لبالب   از شراب  خواب  مي شود

 به روي  گاهواره هاي  شعر من

نگاه  كن 

تو ميدمي و آفتاب  مي شود

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/03/26ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط سیاوش تی  | 
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin

 

چگونه با دشمنت به دوستی تا کنم

تو رخت زندان تنت و من تماشا کنم؟

تو رخت زندان تنت و من بمانم خموش.

قسم به زن، نازنم اگر محابا کنم.

اگر چه تلخ است حق، نمی توانم نهفت

زبان از آن بایدم که آشکارا کنم.

زبان سرخ مرا غم سر سبز نیست

به پای حق می روم، ز سر چه پروا کنم.

ببین دل تنگ من، خدای خوبم بگو

که با کدامین دعا دست بالا کنم؟

ز نور، یک آی بد که با گل روشنی،

به شام زندانیان دریچه ای وا کنم.

گروه دور از خدا مدار جهل اند و ظلم

خدای من، کافرم اگر مدارا کنم

هزار یوسف ببین به بند اینان اسیر

نه موجب لعنتی است که بر زلیخا کنم

نه وارث تهمتی که گرگ را بسته اند

بگو که از این گناه چرا مبرا کنم؟

ببین که با بندیان، برادران زمان

چه کرده اند از ستم، چگونه حاشا کنم؟

به حکم دیوان بلخ، چه نارواها رواست

نقیض احکامشان بیار، امضا کنم


با تشکر از وبلاگ طنین  سکوت  که این شعر زیبا رو از شاعره بزرگ خانم سیمین بهبهانی تهیه کردند
2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/03/24ساعت 5:58 قبل از ظهر  توسط سیاوش تی  | 
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin

 

 

حديث عشق من و تو

حديث ابر بهاري

به من چه ميرسد اي دوست

از اين همه غم و زاري

تو از قبيله لبخند

من از قبيله اندوه

فضاي فاصله صد آه

فضاي فاصله صد كوه

تو از قبيله ليلي آه

من از قبيله مجنون

تو از سپيده و نوري

 من از شقايق پر خون

تو از قبيله دريا

من از نژاد كويرم

هميشه تشنه و غمگين

هميشه بي تو اسيرم

حديث عشق من وتو

حديث ابر بهاري

به من چه مي رسد اي دوست

از اين همه غم و زاري

تو از قبيله  لبخند

من از قبيله اندوه

فضاي فاصله صد آه

فضاي فاصله صد كوه

تو از قبيله ليلي آه

من از قبيله مجنون

تو از سپيده ونوري

من از شقايق پر خون

 


خواننده مهر پويا

مهرپويا متولد ۱۳۰۶ تهران در گذشت ۱۳۷۱ اولين  ترانه او" مرگ قو"

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1384/03/18ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط سیاوش تی  | 
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin

 

 

من از اون آسمون آبي ميخواهم

من از اون شبهاي مهتابي مي خواهم

دلم از خاطره هاي بد جداست

من از اون وقتهاي بي تابي مي خواهم

من ميخوام يه دسته گل به آب بدم

آرزوهاموبه يك حباب بدم

سيبي از شاخه حسرت بچينم

بندازم رو آسمونو تاب بدم

گل ايوون بهاره دل من

يه بيابون لاله زاره دل من

مثل يك دسته گل اقاقيا

دلم آواز مي كنه بيابيا

توميري پشت علفها گم مي شي

من مي مونم و گل اقاقيا

گل ايوون بهاره دل من

يه بيابون لاله زار دل من

                                                                             به یاد خانم سیمین غانم

2 نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/15ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط سیاوش تی  | 
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin

زنده یاد داریوش رفیعی

(۱۳۰۶-۱۳۳۷)

 

من شمعم شمع شبانه

در عالم گشته فسانه

 همه جا خود را ميسوزم

كه شب ياران افروزم

مي سوزم تا به سحر گه

از  رازم كس نشد اگه

خوش و بي پروا مي سوزم

كه زسرتا  پا مي سوزم

نه وفاداري ، نه وفا خواهي

كه به قلب من ، ببرد راهي

چو جان من افروزد

همه  خود بيني همه خود خواهي

نشود پيدا ، دل آگاهي

زمن وفا آموزد

من و شب و پروانه          من و دل ديوانه         به اشك و آتش خرسند

تو حال من كي داني             كه خود نباشي چون من          به عشق رويي پابند

اگر چو آتش خوش سوزم شبها

خوشم كه بزمي  افروزم شبها

با، هر لبخند

من در راه محبت                 سر از پانشناسم                  از، آتش ، نكنم پروا

يك امشب من با                      شادي ميسوزم                      تاكه شود فردا

دل من ، ز وفا ميسوزد               كه وفا به شما آموزد               در اين دنيا

 

                                                                      شاعرمعینی کرمانشاهی

 

2 نوشته شده در  جمعه 1384/03/13ساعت 6:36 قبل از ظهر  توسط سیاوش تی  | 
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin

 

   خانم قمرالمولوک وزیری 

 

 

شبي ياد دارم كه چشمم نخفت

شنيدم كه پروانه با شمع بگفت

كه من عاشقم گر بسوزم  رواست

تورا گريه و سوز و زاري چراست؟

بگفت: اي هوادار مسكين من

برفت انگبين يار شيرين من

چو شيريني از من به در ميرود

چو فرهادم آتش به سر ميرود

همي گفت و هر لحظه سيلاب درد

فرو مي دويدش به رخسار زرد

 تو بگريزي از پيش يك شعله خام

من ايستاده ام تا بسوزم تمام

تورا آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت

 

مرابين كه از پا مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت

 

 

خواننده خانم فمر الملوك بانوي موسيقي ايران

آهنگ زنده ياد مرتضي ني داوود

اجرا در دستگاه ماهور

 

 سنگ مزار بانو قمرالموک وزیری

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/03/09ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط سیاوش تی  | 
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin

 

هردمي چون ني از دل نالان ، شكوه ها دارم

روي دل هر شب ، تا سحرگاهان ، با خدا دارم

 

هر نفس آهيست ، كز  دل خونين

 

لحظه هاي عمر بي سامان ، مي رود سنگين

اشك خون  آلوده ام دامان ، ميكند  رنگين

 

به سكوت  سر د زمان

به خزان زرد زمان

نه زمان را درد كسي

نه كسي را درد زمان

بهار مردمي ها دي شد

زمان مهرباني طي شد

 

آه از اين دم سرديها خدايا

 

نه اميدي در دل من

كه گشايد مشكل من

نه فروغ روي مه ي

كه فروزد محفل من

نه  همزبان درد آگاهي

كه ناله اي خرد با آهي

 

داد از اين بي درديها خدايا

نه صفايي زدمسازي به جام مي

كه گرد غم  زدل شويد

 

كه بگويم راز پنهان

كه چه دردي دارم بر جان

آه از اين  بي همرازي خدايا

واي از اين بي همرازي خدايا

 

وه كه به حسرت  عمر گرامي  سر شد

 

همچو شراري از دل آذر

بر شد و خاكستر شد

يك نفس زدو هدرشد

روزگار من به سرشد

چنگي عشقم راه جنون زد

مردم چشمم جامه به خون زد

يارا دل نهم به بي شكيبي

با فسون خودفريبي

چه فسون نا فرجامي

به اميد بي انجامي

 

واي از اين افسون سازي خدايا

سراينده شعر جواد آذر خوانند تصنيف استاد شجريان تصنيف در دستگاه ماهور

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/03/05ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط سیاوش تی  | 
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin

 

خفته بوديم و شعاع آفتاب
بر سراپامان بنرمي ميخزيد
روي كشي هاي ايوان دست نور
سايه هامان را شتابان ميكشيد
موج رنگين افق پايان نداشت
آسمان از عطر روز آكنده بود
گرد ما گويي حرير ابرها
پرده اي نيلوفري افكنده بود
دوستت دارم خموش خسته جان
باز هم لغزيد بر لبهاي من
ليك گويي در سكوت نيمروز
گم شد از بيحاصلي آواي من
ناله كردم : آفتاب ...اي آفتاب
بر گل خشكيده اي ديگر متاب
تشنه لب بوديم و او ما را فريفت
در كوير زندگاني چون سراب
در خطوط چهره اش نا گه خزيد
سايه هاي حسرت پنهان او
چنگ زد خورشيد بر گيسوي من
آسمان لغزيد در چشمان او
آه ... كاش آن لحظه پاياني نداشت
در غم هم محو و رسوا ميشديم
كاش با خورشيد مي آميختيم
كاش همرنگ افقها مي شديم

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/03/02ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط سیاوش تی  | 
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin