
چگونه با دشمنت به دوستی تا کنم
تو رخت زندان تنت و من تماشا کنم؟
تو رخت زندان تنت و من بمانم خموش.
قسم به زن، نازنم اگر محابا کنم.
اگر چه تلخ است حق، نمی توانم نهفت
زبان از آن بایدم که آشکارا کنم.
زبان سرخ مرا غم سر سبز نیست
به پای حق می روم، ز سر چه پروا کنم.
ببین دل تنگ من، خدای خوبم بگو
که با کدامین دعا دست بالا کنم؟
ز نور، یک آی بد که با گل روشنی،
به شام زندانیان دریچه ای وا کنم.
گروه دور از خدا مدار جهل اند و ظلم
خدای من، کافرم اگر مدارا کنم
هزار یوسف ببین به بند اینان اسیر
نه موجب لعنتی است که بر زلیخا کنم
نه وارث تهمتی که گرگ را بسته اند
بگو که از این گناه چرا مبرا کنم؟
ببین که با بندیان، برادران زمان
چه کرده اند از ستم، چگونه حاشا کنم؟
به حکم دیوان بلخ، چه نارواها رواست
نقیض احکامشان بیار، امضا کنم
با تشکر از وبلاگ طنین سکوت که این شعر زیبا رو از شاعره بزرگ خانم سیمین بهبهانی تهیه کردند